<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[نرگس]]></title>
		<link>http://www.nargeslove.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[روزنوشتها و دیدگاههای یک زوج ایرانی ساکن آمریکا پیرامون زندگی و عشق]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[قوانین یک رابطه سالم (قسمت دوم)]]></title>
					<link>http://www.nargeslove.blogsky.com/1387/06/06/post-128/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">سلام </p><p align="justify"></p><p align="justify">این هم قسمت دوم از مقاله &quot;قوانین یک رابطه سالم&quot; برگرفته از وبسایت روانشناسی امروز. </p><p align="justify"></p><p align="justify"><a href="http://nargeslove.blogsky.com/1387/05/08/post-125/">قسمت اول&nbsp;مقاله &quot;قوانین یک رابطه سالم&quot;</a> </p><p align="justify"></p><p align="justify">14- اهمیت آراسته بودن را هیچگاه از یاد نبرید. </p><p align="justify"></p><p align="justify">15- روابط جنصی خوب است، اما صحبتهای صمیمانه مهمتر است. رابطه جنصی آسان است و صمیمت مشکل. صمیمت راستگویی، حرف دل خود را زدن، از نگرانیها، ترسها، غمها و همچنین امیدها و روباهای خود گفتن را میطلبد. </p><p align="justify"></p><p align="justify">16- عصبانی روز را به پایان نرسانید. کمی مهربانی را امتحان کنید.</p><p align="justify"></p><p align="justify">17- معذرت بخواهید، معذرت بخواهید و یاز هم معذرت بخواهید. همه اشتباه میکنند. تلاش برای جبران اشتباهات برای یک زندگی زناشویی خوب الزامی است. هر کسی ممکن است دست و پا چلفتی، خنده دار، و یا حتی نیشدار و طعنه آمیز باشد. اما تلاش برای جبران بعد از یک مشاجره، اصل مرکزی برای یک زوج شاد است.</p><p align="justify"></p><p align="justify">18- وابستگی به یکدیگر تا حدی خوب است. اما وابستگی 100% در واقع دعوت کردن غم و ناراحتی است. ما ، چه مرد و چه زن، همه تا درجه ای به دوستان، همسر، و کسانی که قبولشان داریم وابسته ایم و این ایراد نیست.</p><p align="justify"></p><p align="justify">19- احترام به خود و ارزش قائل شدن برای خود را همیشه حفظ کنید. اگر خودتان باشید دیگران راحتتر میتوانند شما را دوست داشته باشند و بیشتر دوست دارند با شما باشند. کارهای با ارزش، چه در راه رضای خدا (چه ترجمه ای میکنم من!) و چه در ازای پول، معمولا این احساسها را در افراد تقویت میکنند.</p><p align="justify"></p><p align="justify">20- علایق خود را به داخل روابطتتان بیاورید و بدینوسیله روابطتتان را قوی کنید. هر بیشتر مشتاق پیشرفت باشید و این اشتیاق را با طرفتان در میان بگذارید، روابطتتان قویتر میشود. انتظار نداشته باشید طرف شما همه ایده آلهای شما را داشته باشد.</p><p align="justify"></p><p align="justify">21- همکاری، همکاری و همکاری. وظایف را بین خود تقسیم کنید. روابط خوب همیشه دو طرفه هستند و حالت بده-بستون دارند.</p><p align="justify"></p><p align="justify">22- پذیرای تغییرات ناگهانی باشید.</p><p align="justify"></p><p align="justify">23- با انرژی باشید و سلامت خود را در نظر بگیرید.</p><p align="justify"></p><p align="justify">24- در نظر بگیرید که هر رابطه ای بالا و پایین دارد و هیچگاه همیشه در بهترین حالت نخواهد بود. در لحظات سخت زندگی به کمک یکدیگر بشتابید تا روابطتتان قویتر شود.</p><p align="justify"></p><p align="justify">25- از اشتباهات خود در یک رابطه بد درس بگیرید و ببینید که عقاید و رفتار شما چه تاثیری در آن رابطه داشته. اگر از یک رابطه بد فرار کنید و درس نگیرید، همان اشتباه را با نفر بعدی نیز تکرار خواهید کرد. از تجربیات تلخ بعنوان آینه ای برای بافتن نقاط ضعف خود استفاده کنید و ببینید که شما چه سهمی در آن داشته اید. قبل از اینکه رابطه را عوض کنید خود را عوض کنید. </p><p align="justify"></p><p align="justify">26- بیاموزید که عشق یک مفهوم مطلق نیست.&nbsp; اینطور نیست که یا عاشق هستید و یا نیستید. عشق احساسی که بر مبنای اینکه چگونه با یکدیگر رفتار میکنید قوی و ضعیف میشود. اگر راههای جدید برای بهبود رابطه پیدا کنید، احساسات از میان رفته، حتی با شدتی بیشتر از پیش، دوباره بوجود خواهند آمد.</p><p align="justify"></p><p align="justify"><br /></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 14:41:51 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.nargeslove.blogsky.com/Comments.bs?PostID=128</comments>
          <guid>http://www.nargeslove.blogsky.com/1387/06/06/post-128/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ورزش]]></title>
					<link>http://www.nargeslove.blogsky.com/1387/06/01/post-127/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">سلام به دوستای خوب،</p><p align="justify"></p><p align="justify">خبر جدیدی نیست. نرگس از دانشگاه خیلی خوبی پذیرش گرفته و قصد داره که اشتباه من ( که همون رفتن بدنبال علم و دانشه ) رو تکرار کنه. هر چی هم من بهش میگم وظیفه زن شوهرداری، خانه داری و بچه داریه فایده نداره. </p><p align="justify"></p><p align="justify">وقتی جوونتر بودم و میدیدم یه مردی موهاشو رنگ کرده، میگفتم اینکارا یعنی چی؟ مرد که نباید موهاشو رنگ کنه. اما الان که بقلهای موهام داره فلفل نمکی میشه، احساس مردایی که موهاشونو رنگ میکنن درک میکنم. اصلا هم رنگ کردن مو برای آقایون کار بدی نیست! عادت داشتم هفته ای دوبار ریش میزدم، اما الان که تک و توک موهای صورتم سفید شده، مطرف تیغ ریش تراشیم کمی رفته بالا.</p><p align="justify"></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://nargeslove.com/weblog/tennis.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"></p><p align="justify">از وقتی که مدرکمو گرفتم دارم بیشتر ورزش میکنم. حدود 3 کیلو لاغر شدم. برای من که هیچ وقت چاق محسوب نمیشدم، کار خیلی ساده ای نبود. شام هم که دیگه عملا نمیخورم و یا خیلی کم میخورم. سعی میکنم خودمو با سالاد و بلال و اینجور چیزها سیر کنم. احساس خیلی خوبیه وقتی میبینی شلوارهات برات کمی گشاد میشه و مجبوری کمربند ببندی. </p><p align="justify"></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://nargeslove.com/weblog/soccerkick.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"></p><p align="justify">فعلا دو روز فوتبال و 3 روز تنیس بازی میکنم. اینجا یه وبسایتی هست بنام &quot;کریگز لیست&quot; که آدمها میتونن توش برای هر کاری مطلب بزارن. توی وبسایت یه مطلب گذاشتم که هر کی میخواد بیاد تنیس بازی کنیم. یه چینی 53 ساله بهم ایمیل زد و من با بی میلی قبول کردم که باهاش تنیس بازی کنم. چنان دماری از روزگارم در آورد که بیا و ببین.&nbsp; اگر فامیل نادال نباشه، حتما فامیل فدرره.</p><p align="justify"></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://nargeslove.com/weblog/sunburn.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="justify"></p><p align="justify">از وقتی ورزشو شروع کردم دو رنگ شدم. یعنی جاهایی که از تی شرت بیرون میمونه قهوه ای تیره شده و بقیه جاها رنگ قبلیه خودشو داره.&nbsp; نرگس هم یه کرم ضد آفتاب خفن برام خریده و دائم ازم میخواد که کرم بزنم. بعضی وقتها قبل از اینکه از در برم بیرون صدام میکنه و مثل مامانا صورتمو برام کرم میزنه، میدونم لوس بازیه ولی خوب کیف داره. </p><p align="justify"></p><p align="justify">شاد و پیروز باشید</p><p align="justify"></p><p align="justify">-امیر</p><p align="justify"><br /></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 08:42:32 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.nargeslove.blogsky.com/Comments.bs?PostID=127</comments>
          <guid>http://www.nargeslove.blogsky.com/1387/06/01/post-127/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بار سوم]]></title>
					<link>http://www.nargeslove.blogsky.com/1387/05/28/post-126/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">دوران کودکیم در یک خانه وبلایی نسبتا بزرگ در شمال تهران گذشت. پدرم مدیر عامل یکی از شرکتهای دولتی بود و مادرم پزشک و من عملا تک فرزند. حیاطمان چمن زیبایی داشت و آنقدر جا داشت که من و دوستم در آن فوتبال بازی میکردیم. در آن حیاط هر کدام یکی از ستاره های فوتبال میشدیم و جام جهانی کوچک خودمان را داشتیم و با توپ چرمی بیرحمانه شاخه های گلهای رز که پدرم در حیاط کاشته بود و بدقت از آنها نگهداری میکرد را میشکستیم. قبل از انقلاب وضعمان خیلی خوب بود، طوری که پدرم هر چهار سال یک ماشین نو میخرید و در خانه مستخدم داشتیم. وقتی سر و صدای انقلاب بلند شد، پدرم پر از شور بود. در تظاهرات شرکت میکرد، یادم میاید وقتی خیلی کوچک بودم، روزی با پدرم داشتیم جایی میرفتیم و پدرم گروهی را میبیند که مشغول راه پیمایی بودند. ماشین را پارک کرد و مرا در ماشین تنها گذاشت و به خیل تظاهر کنندگان پیوست. چند دقیقه بعد فقط صدای گلوله بود و مردمی که به هر سو میدویدند. آنروز اولین باری بود که از خودم پرسیدم آیا پدرم را دوباره خواهم دید؟</p><p align="justify"></p><p align="justify">انقلاب شد و مدتی کوتاهی بعد از آن حداقل برای پدرم روشن شد که آن همه شور و هیجان و شعارها و امیدها، فقط یک سراب بود. پدرم تقاضای بازنشستگی کرد و کار دیگری را شروع کرد. پدرم زیاد سیگار میکشید، روزهای معمولی یک پاکت و روزهای بد بیشتر. آنهم سیگار وینستون. وقتی پدرم 50 ساله شد من 10 سالم بود. پدرم برای چکاپ نزد یکی از دوستانمان که متخصص ریه بود میرود. دوست پدرم از پدرم میپرسد &quot;پسرتو دوست داری؟&quot; و پدرم جواب مثبت میدهد و دوستش میگوید&quot; اگه دوسش داری باید زنده بمونی تا بتونی حمایتش کنی و اگه سیگار رو ترک نکنی زیاد زنده نمیمونی&quot;. از انروز به بعد پدرم حتی یک سیگار هم نکشیده. مدتی بعد پدرم دچار عارضه دیسک کمر شد. بدلیل اینکه سن پدرم کمی زیاد بود دکترها سعی میکردند تا جای ممکن از عمل جراحی پرهیز کنند. فیزیوتراپی و استراحت کمکی به قضیه نکرد و کار به جایی رسید که پدرم به هیچ وجه نمیتوانست پای راستش را حرکت دهد و نشستن روی صندلی برایش مقدور نبود. مجبور بود 24 ساعت در رختخواب باشد و بالاخره قرار شد که پدرم برای عمل دیسک کمر به بیمارستان برود.</p><p align="justify"></p><p align="justify">آنروزها همه خیلی نگران بودیم. دکتر پدرم دائم به من میگفت جای نگرانی نیست، ولی من که آنزمان بیشتر از بیست و چند سالم بود میدانستم که عمل دیسک کمر برای یک آدم 65 ساله چندان هم بی خطر نیست. اگر خطر نداشت که مدتها پیش پدرم را عمل میکردند. قبل از اینکه پدرم به اطاق عمل ببرند، پدرم چکهای سفید امضا به مادرم داد و برگه های وکالت را امضا کرد و به مادرم داد. دیگر مطمئن شده بودم که خطر جدی است. چشمهای نگران مادرم و دکتر پدرم گواهی میداد که نگرانیم بیهوده نیست. پدرم را به اطاق عمل بردند، عمل سه ساعت و نیم طول کشید و من برای بار دوم از خودم پرسیدم که آیا پدرم را دوباره خواهم دید؟</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify">پدرم در عین حالی که بسیار مهربان بود، در جای خودش هم حساب ادم را میرسید. هیچ وقت تنبیهاتش بدنی نبود ولی گاهی کار بجایی میرسید که آرزو میکردم پدرم کشیده ای به صورتم بزند تا بار گناهم سبکتر شود. هر وقت بهانه میگرفتم و گریه میکردم، پدرم مرا به داخل دستشویی میبرد و میگفت اینجا بمان و تا دلت میخواهد گریه گن. هروقت که بهانه میگرفتم و غذا نمیخوردم میگفت: میخوای نخور، میتونی گرسنه بمونی. وقتی داشتم کنکور میدادم گفت اگر شهرستان قبول شدی، فکر اینکه من برات خونه بگیرم و خرجتو بدم از سرت بیرون کن، بشین درستو بخون تا همین تهران قبول شی. اینکه آدم هم مهربون باشه و هم بموقع سخت گیر کاری بود که پدرم درش استاد بود. امروز 7 سال از آخرین باری که پدرم را دیدم میگذرد و من برای بار سوم از خودم میپرسم: آیا پدرم را دوباره خواهم دید؟</p><p align="justify"></p><p align="justify">-امیر</p><p align="justify"><br /></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 09:25:48 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.nargeslove.blogsky.com/Comments.bs?PostID=126</comments>
          <guid>http://www.nargeslove.blogsky.com/1387/05/28/post-126/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
