مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
بر بال فرشته ها

سلام،

دیروز پشت پنجره پر بود از کبوترهای سفید. یه عالمه، اونقدر زیاد که نمیتونستی بشمری. مادرم، خاله ام، دایی هایم، و خلاصه کل خانواده خیره به کبوترها نگاه میکردیم. پنجره را باز کردم و  به کبوتری که نزدیکتر بود  گفتم: بالاخره آمدید. کبوتر در جوابم گفت: آمدیم تا حاج خانم را سوار بالهایمان کنیم و به بهشت ببریم. خواستم پنجره را ببندم ولی نتوانستم. کبوترها آرام آرام، بدون اینکه عجله ای در کارشان باشد آمدند تو و اطراف حاج خانم نشستند. یکی از کبوترها بر دست حاج خانم نشست و حاج خانم از کبوتر پرسید: "علی جانم کجاست؟" و بعد به ما لبخند زد و سوار بر بال کبوترها از ما برای همیشه خدا حافظی کرد.

مرگ به همه ما لبخند خواهد زد و فقط درصد کمی از ما قادر خواهیم بود که بروی مرگ لبخند بزنیم. کاش یاد بگیریم که چنان زندگی کنیم تا بتوانیم بروی مرگ لبخند بزنیم.

پا نوشت: "علی" اسم کوچک پدر بزرگم است که چندین سال پیش فوت کرده.

موفق باشید

-امیر